حامد عبدالهی

 

با درود به تمام فرهیختگان گرامی؛

لطفاً ما را از نظرات ارزشمند خودتان آگاه کنید...


(در صورت تمایل به صفحات دیگر این وبلاگ نیز سر بزنید. در قسمت پیوندها لینک مطالب ترجمه شده توسط خودم رو قرار دادم؛ امیدوارم که مفید باشند.)

                                                

با سپاس حامد عبدالهی

 

 

"استفاده از مطالب این وبلاگ با اشاره به منبع مانعی ندارد".





موضوع: هنری، دل نوشته، اجتماعی، مقالات حامد عبدالهی، گزیده ی اشعار حامد عبدالهی، طنز، شعر طنز، شعر، علمی - آموزشی، دانلود، عکس، خبر، مطالب انگلیسی،
[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

Review of all English tenses PDF

Here I have prepared a two-paged exam form PDF to review all tenses used in English.

آزمون تمام گرامر زمان ها در انگلیسی

آزمون PDF






موضوع: مطالب انگلیسی،
[ چهارشنبه 1 آبان 1398 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

حیف شدیم

چند روز پیش داشتم ویدئوهای مربوط به اختراعات جدید رو توی یوتیوب نگاه می کردم و از قیمت هاشون تعجب کردم. مثلا یه پرینتر جالب که تو دست جا میشه و همه جا میشه باهاش نوشت قیمتش ۱۰۰ دلار بود. با خودم فکر کردم اگه تو ایران بود سازندش حداقل چند میلیون قیمت گذاری می کرد. همه جوره ما به خودمون ستم کردیم و می کنیم.
امروز هم با یکی صحبت می کردیم یاد دوران بچگی افتادیم. یاد اینکه کلا چندتا دونه اسباب بازی بیشتر نداشتیم و اونم به زور گریه و کتک برامون خریده بودن. یاد اینکه تا دوران دبیرستان اصلا مسافرت نرفته بودیم. و خودمون رو با نوجوون های الان مقایسه کردیم.
من دهه هفتادی هستم. دهه ی ای که موش آزمایشگاهی بود و هست. همه بلایی سرمون آوردن و ما باز زنده موندیم. یجا خوندم نوشته بود وقتی بعد از چند سال از زندان آزاد میشی از این دلت نمیسوزه که عمرت تلف شده، از اینکه اون همه بدبختی کشیدی و نمردی از خودت چندشت میشه و متنفر میشی.
حال منم الان همونه. کل زندگی خوشی رو تجربه نکردیم و هنوز بی عار زنده ایم. برای همین از خودمون انقدر متنفریم...


[ یکشنبه 28 مهر 1398 ] [ 01:39 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

کافکا


«وضعم حالت کرمی را به یاد می آورد
که نیمه ی عقب بدنش را لگد کرده اند،
و حالا دارد نیمه ی جلو بدنش را جدا می کند
و به کناری می کشد.»

(فرانس کافکا)




موضوع: شعر، اجتماعی، دل نوشته، هنری،
[ شنبه 14 اردیبهشت 1398 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

آموزش رایگان زبان انگلیسی


برای یادگیری رایگان زبان انگلیسی از طریق موسیقی و تصویر، به کانال تلگرام ما بپیوندید:






موضوع: علمی - آموزشی، مطالب انگلیسی،
[ شنبه 14 اردیبهشت 1398 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

I’m desperate

I’m desperate. I’ve always been. I have always been in love with the idea of being in love, with the idea of being in love and loving someone. It has happened before, when I was 18. I was feeling lonely and desperate at the time and loved it when she said she loved me. She was in love with the idea of being in love, too. Some years later we both were hit in the face with the bitter truth.
I remember that at the moment I felt like I see the reality but it was only MY reality and never THE reality. So, it happened again. Love was denied this time, though. I desperately tried to make her mine. She was like a slippery fish and never really mine. Although, her smiles revealed her; although, her words revealed her, but she denied it.
Yes, she was never mine to lose and my own expectations let me down again; my own damn reality again. Now she is gone. She is out of reach; like the reddest apple on the highest branch of a tree.
I don’t know whether I must be happy or sad; I didn’t deserve her and she didn’t deserve me and more importantly, I was just in love with the idea of being in love. I am desperate as always. I feel lonely and this is, to my experience, the most dangerous feeling one could possibly imagine. I know nothing anymore, I just know that she is gone and I’m desperate…





موضوع: دل نوشته، مطالب انگلیسی،
[ شنبه 2 تیر 1397 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

اسکار واید - Oscar Wilde


The curves of your lips, rewrite history...

(Oscar Wilde)

خط لبانت، نظم تاریخ را برهم می زند




موضوع: مطالب انگلیسی، هنری،
[ پنجشنبه 23 آذر 1396 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

I'm not afraid of the dark

Some days I close my eyes and fade away...
That's just the dark side of me,

Some nights all the colors turn to grey
Just like the dark side of me,
I'm not afraid of the dark...




موضوع: مطالب انگلیسی،
[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

نورپردازی نمای ساختمان!!!

نورپردازی نمای ساختمان!!!


نمی‌دونم چرا ماها تو ایران کلا دوست داریم برخلاف جریان عقلانی و بشری حرکت کنیم؛ شاید از حماقت یا از تنبلی مونه...
کل دنیا دارن به سمت کاهش مصرف برق و منابع طبیعی پیش می‌رن، اما مهندسین غیور کشور ما جدیدا تو طراحی نمای ساختمان‌های مسکونی از لامپ و نورپردازی استفاده می‌کنن...
یعنی به‌جای اینکه طراحی رو از حالت قوطی شکل خارج کنن و خلاقیت به خرج بدن، همون قوطی رو درست می‌کنن، اما روش لامپ می‌زارن که خوشگل‌تر بشه...
نکته‌ی اول اینکه یک ساختمان مسکونی چرا باید توی چشم باشه و تو نما از نورپردازی استفاده بشه؟ (حالا ساختمان تجاری رو بگی یه چیزی!) دوم اینکه اون صاحب‌خونه‌های گلابی و مغز فندقی چرا قبول می‌کنن پول برق بی‌خودی پرداخت کنن؟ سوم اینکه کل دنیا داره داد می‌زنه، زمین در حال نابودیه کم منابع طبیعی رو به هدر بدین، باز یه عده همچنان با جدیت کار خودشون رو ادامه می‌دن و از اینکه سنبل نفهمی هستن لذت میبرن!
بااینکه می‌دونم اون کسایی که این کارها رو می‌کنن اصلا اهل مطالعه و خوندن بلاگ نیستن، اما خواهش می‌کنن دست از نابودی زمین بردارین، آخه ماها چه گناهی کردیم که باید تاوان حماقت شماها رو بدیم؟؟؟





موضوع: دل نوشته، اجتماعی،
[ شنبه 13 آبان 1396 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

هوای پر زدن...

گفتی: غزل بگو! چه گویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدن هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم
آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟

(قیصر امین پور)




موضوع: هنری، شعر،
[ شنبه 6 آبان 1396 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

جنگ میان ما...

در من نوید جنگ غم انگیز دیگریست
در چشم هام جرات چنگیز دیگریست

جنگ میان ما دو نفر کشته می دهد
وقتی که دستهات گلاویز دیگریست

فهمیده ام که داغ جنوب از وجود توست
اهواز بی حضور تو، تبریز دیگریست

با نخل های شهر شما شرط بسته ام
پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

در دادگاه... کافه... تفاوت نمی کند
وقتی خدای قصه، سر میز دیگریست

(امید صباغ نو)




موضوع: هنری، شعر،
[ یکشنبه 30 مهر 1396 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

یعنی که...

تفکیک کردی زوج را از فرد، یعنی که
از گرمی دستت شدم دلسرد، یعنی که

عاشق نبودی تا بفهمی حال و روزم را
کاری که عشقت با وجودم کرد، یعنی که

مانند هیزم های مصنوعی شومینه
می سوزم و پایان ندارم، درد یعنی که

محتاج دستان کسی باشی که می خواهد
آواره باشد در خودش این مرد، یعنی که

شب ها به دور از تکیه گاه و سرپناهی امن
باشد رفیق یک سگ ولگرد، یعنی که

چیزی نماده تا ته این جاده ی بن بست
این راه های بی برو برگرد، یعنی که

یک روز شاید زود، شاید دیر... می فهمی
زخم زبان مردم نامرد یعنی چه...

(امید صباغ پور)




موضوع: هنری، شعر،
[ پنجشنبه 27 مهر 1396 ] [ 09:43 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

15 مهر - زادروز سهراب سپهری






موضوع: هنری، خبر، شعر،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

تنهایی انقدرها که میگن هم بد نیست

به نظر من تنهایی
همیشه هم بد نیست...
مثل یه اتاق خالیه که فقط ماله خودته...
مراقب باش تا
یکی سرشو نندازه باید تو اتاقت و
تنهاییتو با یه احساس اشتباه پر کنه،
بعدم بذاره و بره و
تو بمونی با یه اتاق تاریک بدون کلید!
اینجوری دنیا پر میشه از
آدم ها تو یه اتاق تاریک
با یه عالم چاله و چوله که
پر از حسای اشتباهن...




موضوع: دل نوشته،
[ پنجشنبه 6 مهر 1396 ] [ 08:51 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

خسته ام - رویا ابراهیمی

حال من حال و روز خوبی نیست 
خسته ام، خسته، او نمی فهمد
این طبیعی ست ببر زخمی را 
ببر روی پتو نمی فهمد

بین ما مرز درد فاصله بود 
مثل یک رشته کوه پیوسته 
مثل یک صهیونیست غمگین که 
به زنی توی غزه دل بسته

من به پایان خویش معترفم 
جفت پرواز او نخواهم شد 
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد

خسته ام مثل تیربار از جنگ 
مثل تیغ غلاف گم کرده 
مثل مردی که نصف دینش را 
در میان طواف گم کرده

حال من حال تخت جمشید است 
حال یک مرزبان ایرانی ست 
آخرین تیر آخرین سرباز 
آخرین لحظه قبل ویرانی ست 
ترس قبل از شکست را تنها 
مرد در حال جنگ می فهمد 
حال یک کوه رو به ریزش را
اولین خرده سنگ می‌فهمد

زندگی! در لباس شعبده باز 
سر گرفتی کلاه پس دادی 
در ازای مداد رنگی هام 
تک مداد سیاه پس دادی 
زندگی! روزهای خوبت هم 
مثل این شعر تلخ و دلگیرند 
قبل رفتن فقط بلندم کن 
شاعران ایستاده می میرند

(رویا ابراهیمی)




موضوع: هنری، شعر،
[ سه شنبه 21 شهریور 1396 ] [ 08:33 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست - رویا ابراهیمی

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی

آتش کشیدی پایتخت شور و شعـرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود ...

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت

بر باد دادی سرزمین اعتمادم را

با ترکمنچای خیانت های قاجاریت

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم، بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست...


(رویا ابراهیمی)





موضوع: هنری، شعر،
[ دوشنبه 20 شهریور 1396 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]