یلدا 93





موضوع: عکس،
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

آیا کار عار است؟

اینکه میگن بدی هم عادت میشه واقعا راسته...

یک سری شغل ها و رفتارها هست که با اینکه در دنیا در پایین ترین رده های اجتماعی قرار داره مردم تو ایران با افتخار انجامش می دن.

مثلا توی خیابون که نگاه بکنی 99 درصد ماشین های موجود دارن دنبال مسافر می گردن که سوارش کنن. حالا فرقی هم نمی کنه ماشین چی باشه و چقدر قیمتش باشه!

رانندگی تاکسی در دنیا جزو شغل ها با جایگاه اجتماعی و درآمد پایین محسوب می شه اما توی ایران حتی کسانی که تحصیل کرده هستند هم این کارو انجام میدن و نکتش اینجاست که بجای اینکه خجالت بکشن با کمال افتخار همه جا اعلام می کنن که من توی آژانس کار می کنم. سوال اینجاست که اگر قرار بود که توی آژانس کار کنی پس چرا رفتی دانشگاه؟ چرا درس خوندی؟

حالا یک عده ای سواد ندارن و کار دیگه ای از دستشون برنمی یاد خوب اشکال نداره این هم خودش می تونه یک شغل باشه. (البته فقط برای تاکسی ها  و نه ماشین ها شخصی.) طرف 40 میلیون پول ماشین داده بعد میاد باهاش مسافرکشی می کنه، آخه عاقل اگه وضع اقتصادیت خوبه و می تونی ماشین 40 میلیونی سوار شی چرا مسافر کشی می کنی و اگر هم وضعت خوب نیست چرا اون ماشین رو سوار شدی.

حالا دیگه با باقی مسائل مثل تاکسی هایی که هر وقت دوست داشته باشن کار می کنن و کمبود وسیله نقلیه عمومی کار ندارم الان حرف چیز دیگه ایه.

شغل دومی که داره محبوب میشه بخصوص در تهران، دست فروشی توی مترو. یعنی اگه دقت کرده باشین تعداد دستفروشان توی مترو داره از تعداد مسافران بیشتر می شه یواش یواش.

قدیم یک عده شهرستانی بی سواد می آمدند و مزاحم مردم می شدن و یه جنس های بی کیفیتی رو با قیمت ارزون به مردم می فروختن که چون خیلی زیاد نبودن مشکلی نبود. اما حالا اگر یک سری به مترو بزنید همه جور آدم توشون پیدا می شه. تحصیل کرده و بی سواد، پیر و جوون...

تازه این که خوبه دیروز من دو تا صحنه دیدم هنوز تو حالت کمام. یکی از این دستفروشان که نوجوان هم بود داشت آدامس می فروخت گوشش زنگ خود، به نظرتون گوشیش چی بود؟ آیفون 6، یعنی من تا خونه با دست دهنمو نگه داشتم باز نمونه. بعدی که جالب تر هم بود جوانی بود با موهای بلند و هیکل ورزشکاری و لباس های خیلی شیک و با کلاس که داشت با افتخار توی واگن ها قدم می زد و آدامس می فروخت.

سوال من اینه که آیا این کار اصلا شغل محسوب میشه؟ مثلا طرف بره خواستگاری میگه شغلم چیه؟ نمی خوام بگم کار کردن بده ها می خوام بگم کار باید واقعا کار باشه. هرچیزی که پول توش باشه که کار نیست، تازه عار هم هست.

(حالا دیگه راجع به مزاحمتی هایی که این افراد برای مسافران مترو ایجاد می کنن کاری ندارم.)

همه ی اینها رو گفتم که بگم دوستان، آدم نباید هرکاری رو برای پول انجام بده و تا جایی که میشه باید به دنبال مشاغل با جایگاه اجتماعی بالا بود. مشاغلی که واقعا شغل باشه... (این خنده داره که طرف با مرک لیسانس مهندسی مسافر کشی می کنه، درسته که وضع اقتصادی خرابه اما هرکاری رو هم انجام دادن هم درست نیست.)





موضوع: دل نوشته، اجتماعی، مقالات حامد عبدالهی،
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

10 موتور سیکلت بی نظیر


10 موتورسیکلت از آینده که با دیدنشان انگشت به دهان خواهید ماند!



برای مشاهده متن کامل اینجا کلیک کنید.




موضوع: خبر،
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

بی سوادان قرن 21

بی سوادان قرن بیست و یکم

کسانی نیستند که

نمی توانند بخوانند و بنویسند ،

بلکه کسانی هستند که

نمی توانند

آموخته های کهنه را دور بریزند

و دوباره بیاموزند …





موضوع: دل نوشته، اجتماعی،
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 08:02 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

تفاوت کشورهای جهان سومی و کشور های توسعه یافته در چیست؟


آیا واقعاً ایران جهنمه و خارج بهشت؟؟؟


گاهی آدم یه چیزهایی می شنوه که برای ساعت ها به فکر فرو می ره. مثلا من شنیدم بعضی ها می گن ایران جهنمه و خارج بهشت. راستش کلی به این موضوع فکر کردم و تحقیق تا به این نتیجه رسیدم که این جمله در حالت نسبی و اغراق آمیز می تونه درست باشه اما چطور و اصلا چرا؟

چرا ما ایرانی ها وضعیت خوبی نداریم و اصلا چه فرقی بین ما و خارجی ها هست؟

اول از همه باید دقیقا مشخص کنیم که خارج کجاست؟ افغانستان و پاکستان خارجه و آلمان و آمریکا هم خارجه. کشورهای ضعیف که وضعشون از ما هم بدتره و فکر نمی کنم کسی بخواد ایران رو مثلا با سومالی و یا یک کشور آفریقایی مقایسه کنه. پس در نتیجه می ریم سراغ کشورها با سرانه ی تولید ناخالص داخلی بالا و یا به اصطلاح پول دار مثل کشورهای اروپای مرکزی وآمریکا.

همه ی ایرانی ها روی این موضوع که ما روی نفت خوابیدیم بسیار مانور می دن و اعتقاد دارن که چون ما روی نفت خوابیدیم پس باید دیگه نه کار بکنیم و بهترین زندگی رو هم داشته باشیم اما غافل از اینکه داشتن یک چیز جدای از بهره برداری از اون چیزه، مثلا اگر به یک فرد بی سواد یک گوشی تلفن آیفن 5 بدین مسلما نمی تونه باهاش کار کنه و با اینکه اون گوشی خیلی ارزشمنده اما بدرد اون آدم نخواهد خورد، داستان ما تو ایران هم همین طوره، چرا؟ می گم الان.


ادامه متن در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب


موضوع: دل نوشته، اجتماعی، مقالات حامد عبدالهی،
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 07:11 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

آیا باید به فقرا موسسات خیریه کمک کرد؟


بالاخره به فقرا کمک بکنیم یا نکنیم؟

 

توی خیابون که قدم می زنی هر چند قدم یک نفر نشسته که به روش های مختلف داره گدایی می کنه. راستش آدم می مونه که کمک بکنه یا نکنه.

بعضی هاشون که انقدر پررو هستن که به زور ازت پولو می گیرن. بعضی ها هم که واقعا مشکل دارن و آدم دلش می سوزه.

موسسات خیره هم که تا دلتون بخواد هست و تبلیغاتشون از بانک ها هم بیشتره.

اما نکته اینجاست که با وجود این همه موسسه ی خیره و کمک های کمیته ی امدادی و دولتی چرا اینقدر فقیر یا به زبان خودمون گدا توی کشور و حتی جهان داریم؟


به ادامه ی مطلب مراجعه کنید...


ادامه مطلب


موضوع: دل نوشته، اجتماعی، مقالات حامد عبدالهی،
[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

نفهمی


پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان!

)حسین پناهی(





موضوع: دل نوشته، هنری،
[ چهارشنبه 26 آذر 1393 ] [ 02:20 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

تو کتاب خوندی؟


تو کتاب خوندی؟



چند وقت پیش یک سریالی پخش می شد از تلویزیون به است "مسافران" من عاشق این سریال بودم. توی این سریال اشاره هایی زیادی که کتاب و کتاب خوانی شد و آقای رامبد جوان تمام تلاش خودش رو برای جذب مخاطبان و القای فرهنگ و اندیشه ی صحیح کرد.

به تازگی طنز خانگی "شوخی کردم" آقای مدیری هم شوخی های جالبی با کتاب و کتابخوانی کرد. توی یکی از این قسمت های هر دو طنز یاد شده یک نفر با ادبیات درست صحبت می کنه و باقی ازش می پرسن "تو کتاب خوندی؟" بعدش هم چپ چپ نگاهش می کنند و ازش دور می شن.

این شاید یک شوخی به نظر برسه اما به نظر من می تونه یک هشدار بزرگ هم تلقی بشه، البته نه برای دولت ها و یا ثروتمندانی که مثل زالو از پول ملت تغذیه می کنند بلکه برای مردم عادی. هرچه که "بی سوادی با مدرک" بیشتر رواج پیدا بکنه توی جامعه افراد سودجو بهتر و راحت تر می تونند سر مردم رو کلاه بزارن و پول مردم رو بدون اینکه کسی متوجه بشه بالا بکشن...


ادامه متن در ادامه مطلب...


ادامه مطلب


موضوع: دل نوشته، اجتماعی، طنز، مقالات حامد عبدالهی،
[ چهارشنبه 26 آذر 1393 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

فرهنگ رانندگی در ایران - طنز اجتماعی

خارجی ها در حسرت فرهنگ رانندگی در ایران


یکی از جالب ترین و پر هیجان ترین تفریحات در ایران رد شدن از خیابون هاست، بخصوص در مرکز شهر تهران. یعنی اگه بری شهر بازی بزرگ ترین ترن هوایی دنیا رو هم سوار بشی نمی تونی اینقدر هیجان رو یکجا تجریه کنی. چرا؟ الان عرض می کنم، کلا خط عابر که برای قشنگیه، پل عابر هم که زانوهامون درد می کنه اصلا حرفش رو هم نزن، از خیابون هم که بخوای رد بشی باید به تمام جهت های مختلف حواست کامل جم باشه وگر نه یکدفه دیدی یه موتوری با سرعت 100 کیلومتر در ساعت داره از جهت خلاف خیابون میاد به سمتت بدون اینکه اصلا دیده باشدت و جوری هم داره با اعتماد به نفس رانندگی می کنه که انگار اون داره درست می ره باقی هستن که دارن خلاف میرن بی تربیت ها، تازه حواست باید به آسمون هم باشه که یکدفه یک تپولوف یا بوینگ رو سرت سقوط نکنه.


ادامه متن در ادامه مطلب...


ادامه مطلب


موضوع: اجتماعی، طنز، مقالات حامد عبدالهی،
[ سه شنبه 25 آذر 1393 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

موی تو


موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه
شب که انقدر نباید به درازا بکشد...

(فاضل نظری)




موضوع: شعر،
[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 04:12 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

چرا نباید تقلب کرد


قضاوت منصفانه


ما ایرانی ها عادت کردیم تا حرف از مشکلات و نقطه ضعف های کشورمون میشه همه چیز رو میندازیم گردن دولت و وزرا. نمی خوام بگم اونا مقصر نیستند اما اگه کمی با انصاف تر و دقیق تر نگاه کنیم می بینیم که بیش از 50 درصد مشکلاتی که داریم تقصیر خودمونه.

ما هنوز توی خیابون آشغال می ریزیم، ما هنوز یاد نگرفیم به هم احترام بزاریم ما هنوز یاد نگرفتیم کتاب بخونیم.

وقتی کشورمون رو با دیگر کشورها مقایسه می کنیم انصاف نیست که خودمون رو هم با مردم این کشورها مقایسه نکنیم. از نوع رفتار و انتخاب کلماتمون تا رانندگی و لباس پوشیدنمون.

ما ایرانی ها عادت کردیم تقلب کنیم و انقدر بهش دل بستیم که شده کل زندگیمون. از بچه ی اول ابتدایی تا وزیر و سفیر و به بالا همه تقلب می کنیم. چه توی درس، چه توی کار و حتی توی زندگی شخصیمون.


ادامه ی مطلب رو بخونید...

ادامه مطلب


موضوع: دل نوشته، مقالات حامد عبدالهی، اجتماعی،
[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

قدیمی ها


قدیمی ها می گفتند: "سر بی گناه پای دار میره اما بالای دار نمیره"، آخ چقدر قدیمی بودند این قدیمی ها...

 





موضوع: دل نوشته،
[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 03:48 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

مذهب چیست؟

مذهب چیست؟

یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است، 
در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند.
"
دنیس دیروت"


وقتی که مردم بیشتر آگاه می شوند،
کمتر به روحانی و بیشتر به معلم توجه می کنند.
"
رابرت گرین اینگر سول"


دین بهترین وسیله
برای ساکت نگه داشتن عوام است.
"
ناپلئون بناپارت"


وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند،
در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمین هایمان را داشتیم.
پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند.

"جومو کیانتا"


روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبیعى دو جنس حساسیت دارد،
اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.
"
سوزان ارتس"


قسمت هایى از انجیل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هایى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
"
مارک تواین"


به من بگو قبل از تولد کجا بوده ای
تا به تو بگویم پس از مرگ کجا خواهی رفت.
"
نیچه"





موضوع: دل نوشته، اجتماعی،
[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

داستان مرد چوپان و پادشاه


این یک داستان پر معنی و قدیمیه حتما بخونیدش. یادم نیست کجا خوندمش اما خود داستان رو هرگز فراموش نمی کنم.


داستان

در دیاری پادشاهی بود که از هیچ گونه ظلم و ستم به مردم ابا نداشت. روزی پادشاه ستم گر برای شکار به بیرون از شهر رفت. زمانی که درحال عبور از روی رودخانه ای بود سر خورد و توی آب افتاد. جریان آب رود شدید بود و چون پارشاه شناکردن نمی دانست درحال غرق شدن بود.

در این حین چوپانی از آنجا می گذشت و با شنیدن صدای حاکم به کمک او رفت و او را از آب بیرون کشید.

زمانی که حاکم نجات یافت از مرد پرسید: "آیا مرا می شناسی؟" و مرد جواب داد: "بلی، تو همان حاکم ستمگر هستی". پادشاه گفت: "تو که مرا می شناختی و از ستمگری من آگاه بودی پس چرا این خیانت را به خود و مردم کردی و من را نجات دادی. من تورا اعدام خواهم کرد". مرد در جواب گفت: "زمانی که پدرت زنده بود خیلی به ما ستم کرد. وقتی مرد تو بر سر کار آمدی و بیشتر و بدتر از او بر ما ستم روا داشتی. ترسیدم تو نیز بمیری و یکی از تو بدتر بر سر کار بیاید".

 

اینجاست که شعار گفت: "پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود".





موضوع: دل نوشته، اجتماعی، هنری، مقالات حامد عبدالهی،
[ شنبه 22 آذر 1393 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

آخرین لحظه


حقیقت این است

فرودگاهها، بوسه های بیشتری از سالن های عروسی به خود دیده اند!!!!!

و دیوار بیمارستانها بیشتر از عبادتگاه ها دعا شنیده اند!!!!

همیشه اینگونه ایم!!!

همه چیز را موکول میکنیم به زمانی که چیزی در حال از دست رفتن است!!!!

 





موضوع: اجتماعی، دل نوشته،
[ چهارشنبه 19 آذر 1393 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]