کافکا


«وضعم حالت کرمی را به یاد می آورد
که نیمه ی عقب بدنش را لگد کرده اند،
و حالا دارد نیمه ی جلو بدنش را جدا می کند
و به کناری می کشد.»

(فرانس کافکا)




موضوع: شعر، اجتماعی، دل نوشته، هنری،
[ شنبه 14 اردیبهشت 1398 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

هوای پر زدن...

گفتی: غزل بگو! چه گویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدن هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم
آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟

(قیصر امین پور)




موضوع: هنری، شعر،
[ شنبه 6 آبان 1396 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

جنگ میان ما...

در من نوید جنگ غم انگیز دیگریست
در چشم هام جرات چنگیز دیگریست

جنگ میان ما دو نفر کشته می دهد
وقتی که دستهات گلاویز دیگریست

فهمیده ام که داغ جنوب از وجود توست
اهواز بی حضور تو، تبریز دیگریست

با نخل های شهر شما شرط بسته ام
پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

در دادگاه... کافه... تفاوت نمی کند
وقتی خدای قصه، سر میز دیگریست

(امید صباغ نو)




موضوع: هنری، شعر،
[ یکشنبه 30 مهر 1396 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

یعنی که...

تفکیک کردی زوج را از فرد، یعنی که
از گرمی دستت شدم دلسرد، یعنی که

عاشق نبودی تا بفهمی حال و روزم را
کاری که عشقت با وجودم کرد، یعنی که

مانند هیزم های مصنوعی شومینه
می سوزم و پایان ندارم، درد یعنی که

محتاج دستان کسی باشی که می خواهد
آواره باشد در خودش این مرد، یعنی که

شب ها به دور از تکیه گاه و سرپناهی امن
باشد رفیق یک سگ ولگرد، یعنی که

چیزی نماده تا ته این جاده ی بن بست
این راه های بی برو برگرد، یعنی که

یک روز شاید زود، شاید دیر... می فهمی
زخم زبان مردم نامرد یعنی چه...

(امید صباغ پور)




موضوع: هنری، شعر،
[ پنجشنبه 27 مهر 1396 ] [ 09:43 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

15 مهر - زادروز سهراب سپهری






موضوع: هنری، خبر، شعر،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

خسته ام - رویا ابراهیمی

حال من حال و روز خوبی نیست 
خسته ام، خسته، او نمی فهمد
این طبیعی ست ببر زخمی را 
ببر روی پتو نمی فهمد

بین ما مرز درد فاصله بود 
مثل یک رشته کوه پیوسته 
مثل یک صهیونیست غمگین که 
به زنی توی غزه دل بسته

من به پایان خویش معترفم 
جفت پرواز او نخواهم شد 
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد

خسته ام مثل تیربار از جنگ 
مثل تیغ غلاف گم کرده 
مثل مردی که نصف دینش را 
در میان طواف گم کرده

حال من حال تخت جمشید است 
حال یک مرزبان ایرانی ست 
آخرین تیر آخرین سرباز 
آخرین لحظه قبل ویرانی ست 
ترس قبل از شکست را تنها 
مرد در حال جنگ می فهمد 
حال یک کوه رو به ریزش را
اولین خرده سنگ می‌فهمد

زندگی! در لباس شعبده باز 
سر گرفتی کلاه پس دادی 
در ازای مداد رنگی هام 
تک مداد سیاه پس دادی 
زندگی! روزهای خوبت هم 
مثل این شعر تلخ و دلگیرند 
قبل رفتن فقط بلندم کن 
شاعران ایستاده می میرند

(رویا ابراهیمی)




موضوع: هنری، شعر،
[ سه شنبه 21 شهریور 1396 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست - رویا ابراهیمی

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی

آتش کشیدی پایتخت شور و شعـرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود ...

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت

بر باد دادی سرزمین اعتمادم را

با ترکمنچای خیانت های قاجاریت

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم، بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست...


(رویا ابراهیمی)





موضوع: هنری، شعر،
[ دوشنبه 20 شهریور 1396 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

جهنم سرگردان - سهراب سپهری

شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار. 


سهراب سپهری





موضوع: هنری، شعر،
[ یکشنبه 19 شهریور 1396 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

My Father Was Right

My Father Was Right

When I was a teen, I lived in my dreams, in my fantasies and beliefs; I only saw the truth, MY truth and even my reality was distorted and was MY reality.
My dad had his own view, though; and would crash my dreams all the time, by being a fucking pessimist.
I remember, once I got pissed and yelled at him. I said: “You’re a coward, a nihilist.” I said: “You understand nothing, you old fool.”
Back then, I believed I could do anything I wanted to and could be anyone I wanted…

Oh, man! Time flies…
Now, I’m a dad and I have my own view. Yeah, now I’m a pessimist or a nihilist; now I crash my son’s dreams, ‘cause now I see the reality as it is; now I know that my father was right. The world was never what I believed it to be, yeah, my father was right…

H. Abdollahi (Mike)





موضوع: دل نوشته، گزیده ی اشعار حامد عبدالهی، شعر، مطالب انگلیسی،
[ چهارشنبه 28 تیر 1396 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

شعری زیبا از سهراب

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

ادامه مطلب


موضوع: هنری، شعر،
[ یکشنبه 6 تیر 1395 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

خدا عمری به من بدهد - علی قاضی نظام

خدا عمری به من بدهد

پیر شدنت را نظاره كنم

غر زدنت را

موهای كم پشت سپیدت را

نگاه مهربانِ از پشتِ عینكت را

چالِ گم شده زیرِ چین و چروكِ صورتت را

 

میبینی...؟

من تا كجا خودم را با تو تصور میكنم...؟

من كنارت میمانم

تا ثابت كنم كه با تمامِ اینها هم زیبایی...

 

 

)علی قاضی نظام(





موضوع: هنری، شعر،
[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

کدام پل؟

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد!

 

)گروس عبدالملکیان(





موضوع: هنری، شعر،
[ یکشنبه 15 فروردین 1395 ] [ 01:49 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

فروغ فرخزاد - عشق

من سردم است،

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد.

ای یار، ای یگانه ترین یار، آن شراب مگر چند ساله بود ؟

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد ،

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند.

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم ،

من سردم است و میدانم ،

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود ،

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم...

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق ...

 

(فروغ فرخزاد)





موضوع: هنری، شعر،
[ دوشنبه 26 بهمن 1394 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

اشعار باباطاهر

 

من آن شمعم که اشکم آتشین بی

که هر سوته دلی حالش همین بی

همه شب گریم و نالم همه روز

بیته شامم چنان روزم چنین بی

 

زدست عشق هر شو حالم این بی

سریرم خشت و بالینم زمین بی

خوشم این بی که موته دوست دیرم

هر آن ته دوست داره حالش این بی

 

دو چشمانت پیاله، پر ز می بی

خراج ابروانت ملک ری بی

همی وعده کری امروز و فردا

نمیدانم که فردای تو کی بی

 

(بابا طاهر عریان)





موضوع: هنری، شعر،
[ دوشنبه 12 بهمن 1394 ] [ 09:18 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]

فال قهوه...

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست

گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!

گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن

فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!





موضوع: شعر، هنری، دل نوشته،
[ سه شنبه 6 بهمن 1394 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ حامد عبدالهی ]